حتی فکرش را هم نمی کردم از کتاب "عطر سنبل ، عطر کاج" این همه لذت ببرم!
خیلی وقت بود کتاب این طوری کیف نداده بود.
نویسنده : فیروزه جزایری دوما
داستان: واقعی! زندگی ِ فیروزه یک دختر ایرانی که از هفت سالگی آمریکا بوده.
بسیار خلاقانه نوشته شده. بسیار خواندی. بسیار مفید و اطلاع رسان!
* اما به نظرم مهم نیست که تو ایران به چاپ پانزدهم رسیده و کلی آدم ایرانی خوندنش
برام مهمه که چند تا آمریکایی کتاب Funny in Farsi را خواندند! این مهمه!
قسمت هایی از کتاب:
* ازدواج در فرهنگ ما کاری به عشق و عاشقی ندارد. بیشتر انتخابی مصلحتی ست. اگر آقا و خانم احمدی از آقا و خانم نجاتی خوش شان بیاید، فرزندانشان باید با هم ازدواج کنند. از طرف دیگر اگر پدرمادرها از هم خوش شان نیاید ولی بچه هایشان همدیگر را دوست داشته باشند، خب، همین وقت هاست که اشعار غمگین عاشقانه سروده می شود. اگرچه این پیوندهای مصلحتی از دید دنیای غرب عجیب به نظر می رسد، موفقیت آن ها شاید کمتر از ازدواج هایی نباشد که با برخورد دو نگاه توی کلاب پایه ریزی می شود.
* بعد از یک توصیف عالی از مسافرت تو بچگی به شمال ایران: ...در آمریکا توی ناحیه ساحلی کالیفرنیا زندگی می کردیم اما به ندرت می رفتیم کنار دریا. آب زیادی سرد بود و موج ها زیادی بلند. یک سال به امید آب گرم، تصمیم گرفتیم تعطیلات برویم هاوایی. پدر برای یک هفته توی جزیره ی وای کی کی جا رزرو کرد و گفت "درست وسط ساحل اتاق گرفتم!" من که هیچ وقت به هاوایی نرفته بودم، انتظار یک بهشت آرامش بخش گرمسیری داشتم.
در وای کی کی فهمیدم اتاقی "با منظره ی اقیانوس" یعنی بایستیم توی بالکن و گردن بکشیم تا لکه ی آبی رنگی در یک گوشه ی دور ببینیم. لا به لای آسمان خراش ها، فروشگاه هایی بود که جمله ی "من در هاوایی حال کردم" را روی تی شرت، لیوان و حوله می فروختند.سعی می کردم سخت نگیرم اما وای کی کی بیشتر شبیه یک فروشگاه ساحلی بود.
* بینی: در فرهنگ ایرانی، بینی یک زن بسیار مهم تر از یک ابزار تنفسی است. سرنوشت اوست. دختری با بینی زشت به زودی یاد می گیرد که تنها در رویای یک چیز باشد: یک جراح پلاستیک زبردست. تنها خانواده های بسیار فقیر هستند که دست به تصحیح اشتباه های دماغی طبیعت نمی زنند. هیچ مقداری از جذابیت ، استعداد و هوش نمی تواند دماغ نازیبا را برای یک دختر جبران کند، بی برو برگرد باید تصحیح شود. ...به آن زنان ایرانی فکر کردم که پول می دادند تا دماغ شان شکسته شود و تغییر شکل یابد فقط برای اینکه کسی آن ها را لایق عشق بداد. به یاد آوردم که وقتی کلاس چهارم در تهران بودم چه قدر بینی جین فوندا را تحسین می کردم و چقدر از بینی خودم بدم می آمد. با فکر کردن به آن همه انرژی تلف شده می خواستم فریاد بزنم و به مردان و زنان هم وطن بگویم که یک بینی هر شکلی که داشته باشد فقط یک بینی است. نمی تواند روح انسان را در خود جا دهد. هر چه قدر بینی ما بزرگ باشد، روح ما بسیار بزرگ تر است.
* پدر در هفده سالگی به عنوان دانشجو به استخدام شرکت نفت ایران در آمد. با تلاش خود مراحل ترقی را در شرکت گذراند و سرانجام شد مدیر پروژه ی ارشد. یک عمر تجربه ی او در کار پالایشگاه باعث شد به آمریکا بیاییم... اما با وقوع انقلاب ایران زندگی پدر زیر و رو شد. ساخت پالایشگاه های جدید در ایران به تعویق درآمد و یک شبه ، تخصص پدر دیگر مورد نیاز نبود... در کمتر از دو هفته یک شغل مهندسی توی یک شرکت آمریکایی پیدا کرد. تازه داشت کار جدید را شروع می کرد که تعدادی از آمریکایی ها توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفته شدند. پدر بیکار شد. هر روز عصر می نشستیم جلوی تلویزیون و اخبار گروگان ها را دنبال می کردیم. 444 روز انتظار کشیدیم. هر روز که میگذشت تنفر آمریکایی ها بیشتر می شد. تنفری نه فقط از گروگان گیرها، بلکه از تمام ایرانی ها... سرانجام گروگان ها آزاد شدند. بعد از آن ها و خانواده هاشان ، هیچ کس خوش حال تر از ایرانی های مقیم آمریکا نبود.
1- توصیه می کنم بخوانید!
2- سیزده آبان هیچ غلطی نکردم! همون طور که قبلا موضع خود را مشخص کرده بودم
like good girls اومدم خونه. البته کلاس نرفتم. با بچه ها راه افتادم انقلاب. بعد چون قبلا گفته بودم نمیام و اینا، مجید : eee مریم ِ بنده خدا! تو نیا! من: جایی نمیام! دارم میرم خونه
انقلاب یک کم چرخیدم نیگا کردم
بعدم سرم را انداختم پایین اومدم.
بدون هيچ دليل خاصي به اين نتيجه رسيدم که يک پست بگذارم در راستاي اينکه من چه جور پسري دوست دارم!
قبل از هر چيزي اين رو بگم که حق داريد هر چه قدر که دلتون مي خواهد و به هر روشي که مي خواهد
(نخودي ، ريز ريز، هرهر ، کرکر ، قاه قاه و ... ) بخنديد ، اما من عين حقيقت را مي نويسم!
?- مهندس باشد!![]()
توضيحات: هر مهندسي باشه، اما هرچي فيزيکي تر بهتر! مکانيک به هر مهندسي ارجحيت داره.
نتيجه: خيلي منطقي ِ که من به پسرهاي دانشکده به چشم هم دانشکده اي نگاه مي کنم و لاغير!!
?-شيطون باشه!![]()
توضيحات: شيطون مودب! ازين شيطنت هايي که از رو باهوشيه!
?-خوش تيپ باشه!![]()
توضيحات: خيلي خوش تيپ! خيلي فشن نه ها! بدم مياد! فرمال /formal/ هم نه بدم مياد! خيلي متعادل و خيلي خوش تيپ! تو دانشکدمون که نداريم همچين کسي. يک سر بايد دانشکده فني بزنم ![]()
4- خوش قيافه باشه!![]()
توضيحات: خوش قيافه ي کمرنگ نه ها! اصلا نه دختر کمرنگ دوست دارم نه پسر کمرنگ! خوش قيافه ي پر رنگ! پوست سبزه، موهاي تيره. چشم عسلي هم ارجحيت داره ![]()
5- با خدا باشه!![]()
توضيحات: از آدم الکي پلکي ِ بي خدا خوشم نمياد!
6- خوش اخلاق باشه!![]()
توضيحات: اخلاق خوش شامل مهرباني ِ بيش از حد و کوتاه آمدن بيشتر از بيش از حد مي شود!
چون من قسمت کوتاه اومدنم خراب شده کلا بلند ميام ![]()
7- پولدار باشه!![]()
توضيحات: مهندس ها عموما پولدار هستند! حالا اگه يک باباي مهندس هم داشت خوب باز ارجحيت داره
8-خيلي قد بلند نباشه!
توضيحات: تمام زندگيم آقاي قد بلند دوست داشتم اما الان که بزرگ شدم عقلم مي رسه خودم قدم بلند نيست خوب نيست تفاوت قدمون زياد باشه! بالاي 170 معذوريم
9- شناش خيلي خوب باشه!![]()
توضيحات: اگه من يک وقت داشتم غرق مي شدم بياد نجاتم بده
10- سازم بلد باشه بزنه!
/ديگه داره توقعات بيجا مي شه؟! همينه که هست!/
توضيحات: خوب شايد من يک روز حالم بد باشه يکي واسه آدم ساز بزنه خيلي کيف مي ده. مهسا برام گيتار کلاسيک مي زد من کلي حالم خوب مي شد چه برسد به ...
هر سازي قبوله ولي پيانو و سنتور ارجحيت داره ![]()
11-دکتر يا هر شغل و رشته تجربي ديگه اي نباشه!![]()
توضيحات بي توضيحات از آقاي تجربي خوشم نمياد!
۱۲-شکمو باشه!![]()
توضیحات: عمرا یک پرس غذای کامل نمی خورم، می ریم بیرون غذا اسراف نشه/ای مریم خسیس
/
۱۳-در کنار مهندسی بازیگر هم باشه!![]()
توضیحات: خیلی کیف می ده آدم بشینه پا تلویزیون یا بره تئاتر بعد partner خود را به عنوان یک شخصیت درست حسابی رویت کنه! همیشه به زن فروتن حسودیم شده!
14- معتاد باشه!![]()
توضیحات: چه خمار چه ...
شیشه اینها نه ها ! معتاد ِ آدم. ازین آقاهایی که یک روز صدات رو نشنوه مریض می شه
دو ساعت ازت بی خبر باشه نگران می شه. چمی دونم نمی تونی یک هفته پاشی بری مسافرت. کلا ازین خل بازی های کوهیار تو فیلم پارک وی ![]()
15- سوپر غیرتی باشه!![]()
![]()
توضیحات: دوست دارم! اگرچه عمرا کوتاه نمیام
ولی همین که الکی گیر بده بعد تو بگی نه بعد بحث کنیدددد بعد کوتاه بیاد خیلی کیف داره. عمده کیفش تو همون بخشه اولشه!
* این شماره ها به معنی اولویت نیستند!
* من جسارت کردم نوشتم! بازی نیست که دعوت کنم! اما خوشحال می شم دوستان هم جسارت کنند بنویسند!!
۱- زنده بودم اما دسترسی به اینترنت نداشتم!
۲- فکر کنم بی ذوق ترین دانشجوی ترم اولی ِ دانشگاه تهران من باشم!
۳-کلا ۵ تا استاد داریم که من فقط یکی شون را دوست دارم!
یکی شون را هم هنوز ندیدم!!
یکی شونم آقای تقی خانی را گذاشته تو جیبش از بس کلاسش استرس داره
آدم همش منتظره یک چیز عجیب غریب از آدم بخواهد.
۴-من اصلا ذوق و خوشحالی ندارم ها! جدی می گم!
۵- اورازان یادتونه تو کتاب ادبیات پیش دانشگاهی؟!
از کنار خیابون خریدم! تا حالا تک نگاری نخونده بودم خوب!
۶- من هیچ ادعایی ندارم که زبانم خوبه!
آدم های زیادی در بین این ۶۰ نفر هستند که خیلی باسواد هستند!
۷- عقلم نمی رسه!
این استاده می گه تا حالا چیزی درباره فلان شنیدید؟
یا می دونید معنی فلان لغت چی می شه؟
بعد من چون واقعا برام عجیب غریبه و گرخیدم زودی می گم No
بعد از اون ور کلاس صدا بلند می شه که یعنی فلان!
بعد من خودم از خودم حرصم می گیره! دیوانم!
8- کلاس فرانسه می خوامممم! تا 5 آذر باید صبر کنم. نیمی خوام!
9- راستی! هنوز هیچی نشده تو تظاهرات شرکت نکرده بودم! نت نداشتم!
10- یک روز رفتیم دانشکده هنرهای زیبا کف کردیم برگشتیم! خیلی توپ بود!
11- 5 ساعت رفت و آمد در روز خیلی مفته! اه اه! منم لوس! حالم بد می شه!
بعد می گم تهران خونه بگیرم می گه نه :(
12- با پرستو رفتیم کیف پول بخرم. گفتم به این کیفه نمی خوره آدم کلی پولش را داده باشه! دعوام کرد که یعنی چی می خوره نمی خوره خوشت اومده بخر دیگه! دیدم راست می گه خریدم اومدم خونه مامانم دعوام کرد این همه پوله اینو دادی؟! ![]()
13- گیر دادم به توسی! شال + سوئی شرت + امروزم این کیف پوله. خیلی نازه خوب به من چه![]()
14- یعنی oh! چه آقای نازی!
15-من می خواهم هفته دیگه برم مسافرت هیچی هم حالیم نیست×
16- سر کلاس یک استاده به صورت داوطلبانه بلند شدم در باره اعدام حرف زدم بعد بحث راه انداختم
بعد این حرص می خورددددددددد
بعد آخر کلاس گفت خوب! پس بگذارید نتیجه گیری کنیم! بعد نظر خودش را گفت
آی حرصم درومد! اون همه دلیل ارائه کرده بودم!
17- اون استاده که گفتم استرس می ده! هی می گه داستان بنویسید. شاید باورتون نشه ولی 6تا داستان تا حالا! آی منم چرت و پرت می نویسم! مخم نمی کشه خوب ![]()
18- نمی دونید چه قدر عذاب آوره! وقتی 8 صبح کلاس داری اما 5 باید از رو تخت بلند شی
دلم می خواهد موهام را بکنمممممم آی لجم می گیره!
_ کلا داغونم. هم داغونم هم داغونتم ![]()
اینجانب فلانی با اطلاع از لایحه قانونی اصلاح مواد هفت و هشت قانون تامین وسایل و امکانات تحصیل اطفال و نوجوانان ایرانی که در جلسه مورخ فلان شورای انقلاب اسلامی ایران
به تصویب رسیده است و قبول تکالیف وظایف خود علاقمند هستم در طول تحصیل دوره کارشناسی پیوسته از مزایای آموزش رایگان طبق قانون مذکور استفاده نموده و تعهد می نمایم که برابر مدت استفاده از تحصیلات رایگان در هر موسسه که وزارت علوم تحقیقات و فناوری مقرر نمود ، خدمت نمايم.
من بايد اينو امضا كنم![]()
كسي نمي دونه يعني چي؟ كه چي؟ پوق كوآ؟! {جنبه ندارم كه
مي گند نرم كلاس فرانسه ها!}
اینجا ایران است.
و من این پست را با نفرت تمام می نویسم.
امروز صبح الطلوع بلند شدم طبق دستورات سایت سازمان سنجش رفتم تهران
برو تهران! برو برو برو
منم که لوس!
مقداری مانده به تهران نفس کشیدنم زورکی شد
تا الان که الان ِ!
الانم حس مي كنم قسمت پاييني ريه هام يك مقداري خاك و غباره![]()
خلاصه اينكه نفس كشيدن نمي توانم!![]()
رسيديم ونك. بعدم كارگر شمالي. بين پانزدهم و شانزدهم
حالا اونجا چه خبره؟!
كسي را راه نمي دادند داخل!![]()
يك تكه كاغذ هم چسبوندند كه چي؟!كه ثبت نام اينترنتي تا آخر هفته![]()
ثبت نام حضوره پنجم مهر ماه!![]()
امتحان سطح بندي ششم مهر ماه!![]()
خدايا امتحان؟!![]()
حالا صد تا چيز را بايد اسكن كرد و براشون فرستاد.![]()
اونم چه سايتي! از ظهر هر كاري مي كنم باز نمي شه!
بعد پنجم مهر بلند شي همه ي اصلاشون را ببري بدي دانشگاه.
مرض داريم اسكن كنيم بفرستيم؟!
امتحان سطح بندي چيه از خودشون در آوردند؟![]()
همه ي اينها بساطي است براي... ؟!
اگه آره خاك بر سر مملكتي كه ...
بعد مي گم مي رم سياسي مي شم![]()
مي گند تو بي خود مي كني ![]()
بعد اون شب گفتم ژو دتست ایقان ![]()
بازم دعوام کردند ![]()
- توضیحات اضافی یک:
یکی از دوستام با رتبه ۲۸۰ زبان هیچی قبول نشده بود
اعتراض کرده و اینا
هم کلاسی شدیم
با پرستو هم هم کلاسیم.
چه شود
{البته اگر دانشگاه برویم و دانشجو بشویم!
}
- توضیحات اضافی دو:
من کلا کارت ملی ندارم.
کلا بهونه زیاده که من را راه ندند! ![]()
فیزیک علوم تحقیقات + ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران
=> قبول شدم!!!!
بیب بیب هورا!
تو این مملکتی که شمردن چهل ملیون رای کمتر از یک روز طول می کشه.
و چیزی به نام قلم چی وجود داره که صبح امتحان می دی عصر کارنامه می ده دستت!
درست تو همین مملکت آومدن جواب کنکور بیشتر از دو ماه و نیم طول می کشه!
سایت سازمان سنجش:
به اطلاع كليه داوطلبان آزمون سراسري سال 1388 ميرساند كه براساس برنامه زماني پيشبيني شده فهرست اسامي پذيرفتهشدگان نهايي رشتههاي مختلف تحصيلي گروههاي آزمايشي پنجگانه دورههاي روزانه، نوبت دوم(شبانه) و نيمهحضوري دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالي، دانشگاه پيام نور (آموزش از راه دور)، مؤسسات آموزش عالي غيرانتفاعي و غيردولتي، مراكز تربيت معلم وابسته به وزارت آموزش و پرورش و رشتههاي تحصيلي مجازي و بينالمللي دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالي در آزمون سراسري سال 1388 تا آخر اين هفته از طريق شبكه اينترنت سازمان به نشاني: www.sanjesh.org در دسترس داوطلبان قرار خواهد گرفت.
من : این همه صغری کبری نداره که! بگو هنوز (توژوق!) نیومده!
و درست تو همین مملکت می خواهند برای یک ساعت تدریس زبان شیرین انگلیسی به من هزار و پونصد تومن پول بدند!
=> کار نمی کنیم!
اضافات: فکر کنم با تمام عدم علاقه ام بزنم تو کار ترجمه!
داستان تخت ابونصر - كتاب سگ ولگرد- صادق هدایت - ۱۳۲۱
اگر با نظر عمیق تری از علوم متداول که در مدرسه ها میاموزند و اعتقادات و خرافات مذهبی به زندگانی نگاه بکنیم ، خواهيم ديد كه در زندگي همه چيز معجز است. همين وجود من و شما كه اينجا نشسته ايم و با هم حرف ميزنيم يك معجز است. اگر موهاي سرم يكمرتبه نميريزد معجز است ، اگر گيلاس شربت با شيشه اش در دستم تبديل به بخار نمي شود يك معجز است. معجزهاي مسلمي كه به آنها خو گرفته ايم. برايمان امر طبيعي شده و هرگاه بر خلاف اين اعجاز امر طبيعي ديگري اتفاق بيفتد كه به آن معتاد نيستيم برايمان معجز به شمار ميايد. اگر امروز يكي از دانشمندان موفق بشود كه در لابراتوار خود يك موجود زنده را مدتي در حالت موت كاذب نگهدارد و بدلخواه خود اين حالت را توليد بكند و بعد براي اثبات مدعاي خود كتابي با فورمولهاي رياضي و طبق قوانين فيزيكي و شيميائي بنويسد ، همه باور خواهند كرد. چون امروز بشر از روي خودپسندي اعتقادش از طبيعت بريده شده و بواسطه كشفيات و اختراعاتي كه كرده خودش را عقل كل مي پندارد و ادعا دارد كه همه ي اسرار طبيعت را كشف كرده است. ولي در حقيقت از پي بردن به ماهيت كوچكترين چيزي ناتوان است.
انسان مغرور ، پرستش معلومات خود را مدرك فرار داده و ميخواهد حادثات طبيعت مطابق فرمولهاي او انجام بگيرد.{حس حماقت و شرمندگي در آدم ايجاد ميشه!} در قديم بشر ساده تر و افتاده تر بود و بيشتر به معجزه اعتقاد داشته، بهمين جهت بيشتر معجزه اتفاق ميافتاده. مي خواهم بگويم كه نزديكتر به طبيعت و قوانين آن بوده و بهتر مي توانسته از قواي مجهول آن استفاده بكند. گمان نكنيد كه من مخالف علوم دقيق امروزه هستم، برعكس معتقدم كه هر اتفاقي از آن غريب تر نباشد بشر كشف نكرده است. اگر غير از اين نباشد چيز مضحك و باور نكردني خواهد بود.
* نمي شه هدايت خوند و با تعليماتش زندگي نكرد!
* من خودم قبل اينكه هدايت بخوانم خيلي تفكرات بدي دربارش داشتم!
نمي دونم چرا! اما فكر مي كردم مردم صرف كلاسش هدايت مي خوانند!
* ببخشيد آقاي هدايت!
* با اين زبان روزه براي آمرزيده شدن روحي كه احتمالا تا حالا آمرزيده شده دعا مي كنم ![]()
۱- چه قدر نوشتن سخت شده
۲- خواندن هم
۳- به خودم می گویم یادت نرود کتاب "گزارش یک مرگ" مارکز را بخوانی
یادت نرود مجله رویش بخری
یادت نرود بروی و نوشته های وبلاگ محبوبت را بخوانی
که چی؟ نمی دونم!
۴- گنجایش ذهنم پایین اومده!
بعد از دو جلسه کلاس فرانسه امروز جایی خوندم "پقی زدم زیر خنده"
و من پقی را paghi تلفظ كردم تو ذهنم.و زود هم ترجمه كردم پاريس!
و بعد هم هر هر به ريش خودم خنديدم!
اگرچه دروغ مي گويم و هيچ هم حوصله خنديدن نداشتم!
5- حس عجيبيه! وقتي انگليسيت انقدر خوبه كه ديگه كاملا advanced حساب مي شوي
بعد مياي با يك زبوني مواجه مي شي كه حتي حروفش را نمي توني درست بخواني
و تا e مي بيني زودي ِ تلفظ مي كني و بعد خودت از خودت حرصت مي گيره
و وقتي معلم مي برتت پايه تخته تا فعل "جست و جو كردن" را صرف كني
مي ميري تا اين كار را انجام مي دهي
نامردي بود! معلم يك فعل با تلفظ آسون را...
صرف كرد / خواند / پاك كرد / گفت مريم تو بيا!
گونا داشتم!
در كل حس عجيبيه حس مبتدي بودن! بعد اين همه وقت! تو اين سن و سال!
6- اگر بعضي ها مي گويند آسون است لابد آسون است ديگر!
امتحان teaching داديم آموزشگاه خودمون
بعد به من زنگ نزدند كه برم مصاحبه بدم
حالا منم مي دونم محال ممكنه كه از اون امتحان "آسون" هفتاد و پنج درصد نزده باشم ها
مي دونم محال ممكنه من قبول نشم بعضي ها قبول بشوند ها!
ولي دنبالش نمي رم!
شايد يكي از دلايلش اينه كه تو مخ من كردند نمي خواهد از الان كار كني!
داييم كه قشنگ مي خنده! مي گه كار؟
الان دوست داري! بري كار كني ديگه دوست نداري!
اصلا تو برا چي بايد كار كني خودت را خسته كني؟
لازم نكرده به درست برس ...
خلاصه! ديروز از آموزشگاه زنگ زدند يك شنبه بيا امتحان بده!
گفتم مصاحبه؟
گفت نه! كتبي! گفتم ببخشيدا من امتحان دادم! گفت كي؟
گفتم سه هفته پيش! گفت نه! امتحان ندادي!
گفتم بابا به جون خودم! به جون خودت! به جون همون آقاهه!
امتحان دادم! گفت حالا زنگ مي زنم!
زنگ زد! مطمئني امتحان دادي؟
مي خواستم بگم خاك تو سرا ورقه منو گم كردين صحيح نكردين
يك بلايي سرش آوردين ديگه من كه مي دونم امتحان دادم يا نه!
گفت خوب پس اگه مطمئني كه هيچ!
* من هيچ وقت تو هيچ برهه زماني هيچ شانسي نداشتم!
7- صبح چهار تا داستان كوتاه از كتاب "سگ ولگرد" آقاي هدايت خوندم
"تاريك خانه" معركه بود!
و من وقتي فكر مي كنم كه آقاي هدايت اين داستان را سال 1321 نوشته
از اينكه يك آدم اون موقع اين همه مي فهميده هم كيف مي كنم هم شرمنده مي شم
كه هيچ چيز نمي فهمم!
8- "براي يك روز ديگر" ميچ آلبوم را هم خوندم!
فوق العاده نبود! اما اگر آدم دنبال يك كتابي باشه كه متن آسوني داشته باشه!
زود ورق بخوره! يك روزه خونده بشه و يك كم هم ابتكاري و جديد باشه!
كتاب خيلي خوبيه!
- هرچي فكر مي كنم آخر كتاب "شيطان و دوشيزه پريم" يادم نمياد
همه ي اينها ته بدبختي است!
9- كسي را كه دوست دارم تو اين سه سال و سه ماهي كه مي شناسمش فقط سه بار ديدمش!
بدون شرح!
.
.
.
دلم گرفته!
اين كه تابستون بعد كنكورت مسافرت نري! ته ظلم ِ !
- قسمت هايي از داستان "تاريك خانه" صادق هدايت:
" من اصلا تنبل آفريده شدم. كار و كوشش مال مردم تو خاليس ، باين وسيله ميخوان چاله يي كه تو خودشونه پر بكنن. مال اشخاص گدا گشنس كه از زير بته بيرون آمدن. اما پدران من كه تو خالي بودن ، زياد كار كردنو و زياد زحمت كشيدندو ،فكر كردندو ديدندو دقايق تنبلي گذروندن.
اين چاله تو اونا پر شده بود و هميه ارث تنبليشونو بمن دادن. من افتخاري به اجدادم نميكنم. علاوه بر اينكه توي اين مملكت طبقات مثه جاهاي ديگه وجود نداره و هر كدوم از دوله ها و سلطنه ها رو درست بشكافي دو سه پشت پيش اونا دزد، يا گردنه گير، يا دلقك درباري و يا صراف بوده ،وانگهي اگه زياد پاپي اجدادم بشيم بالاخره جد هر كسي به گريل و شمپانزه ميرسه. اما چيزي كه هس ،من براي كار آفريده نشده بودم. اشخاص تازه بدورون رسيده ي متجدد فقط ميتونن بقول خودشون توي اين محيط عرض اندام بكنن ، جامعه يي كه مطابق سليقه و حرص و شهوت خودشون درس كردن و در كوچكترين وظايق زندگي بايد قوانين جبري و تعبد اونا رو مثه كپسول قورت داد! اين اسارتي كه اسمشو كار گذاشتن و هر كسي حق زندگي خودشو بايد او اونا گدايي بكنه! توي اين محيط فقط يك دسته دزد ، احمق بي شرم و ناخوش حق زندگي دارند و اگه كسي دزد و پست و متملق نباشه مي گن "قابل زندگي نيس!"
...
يكراست به اتاق خواب رفت و با لباس و كفش و جوراب روي تخت افتاد و سرش را در بالش فرو كرد. درد از دور چشم ها و گوش و فك چپ گسترش پيدا كرده بود و مي انديشيد: اگر آرام نگيرد شبشان را خراب مي كنم
يك لحظه تصميم گرفت دوتا فرص آسپيرين بخورد اما به ياد حرف دكتر عبداله خان افتاد و منصرف شد. پيرمرد داناي اسرار بود.
چه طور با يك نگاه از آن چشم هاي درخشان به راز حاملگي زن پي برد.
كسي تو آمد و كليد چراغ را زد و چراغ روشن شد. زري آمرانه گفت خاموشش كن!
صداي يوسف را شنيد كه پرسيد تو خوابيده اي؟
زري گفت خواهش مي كنم چراغ را خاموش كني
يوسف چراغ را خاموش كرد و كنارش آمد و پايين تخت نشست و پرسيد اتفاقي افتاده؟
زري گفت سرم درد مي كند
يوسف كفش هاي زنش را از پايش در آورد و آهسته زمين گذاشت. بعد نزديكتر آمد و پشت گردنش را مالش داد
شقيقه هايش را مالش داد و به نرمي گفت
مي خواهي سركه بياورم بو كني؟
زري گفت تو برو پيش مهمانت حالم كه خوب شد من هم مي آيم
يوسف گفت مي توانم عذرش را بخواهم
زري گفت نه اما اگر تو بروي من راحتترم
يوسف رفت و مدتي طول كشيد تا باز آمد چراغ روميزي را روشن كرد و گفت سرت را برگردان تا معالجاتم را شروع كنم
شرط مي بندم حالت خوب بشود
زري برگشت. يوسف يك سيني دستش بود كه روي عسلي جلو ميز آرايش گذاشت.
در سيني يك كاسه آب گرم بود كه از آن بخار بلند مي شد. حوله كوچك را در آب گرم خيس كرد و فشار داد و گذاشت روي صورت زنش
دوبار... سه بار... بعد سرش را در آغوش گرفت و گفت سعي كن همه اش را بخوري
شربت عسل و ليمو ترش بود. آن وقت بوسيدش. پيشانيش را، روي چشم هايش را، بنا گوشش را و گفت : حالا بخواب و چشم هايت را بگذار روي هم
دوتا پنبه ي مرطوب از گلاب روي چشم هاي بسته ي زري گذاشت و پرسيد چرا خودت را به اين حد خسته مي كني؟
زري ناگهان گريه اش گرفت. هق هق كنان گفت چرا بايد اين همه بدبختي باشد؟
يوسف پنبه ها را كه روي بالش افتاده بود برداشت. از نو در گلاب خيس كرد، فشار داد و روي چشم هاي زري گذاشت و گفت مسوول بدبختي ها تو نيستي
زري پا شد و نشست و پنبه ها در دامنش افتاد و گفت: تو هم نيستي
پس چرا خودت را به خطر مي اندازي؟
تاملي كرد و افزود: فتوحي را ديدم. از همكاري با شما عذر خواست
يوسف گفت: حالا فهميدم و تو ترسيدي و سرت درد گرفت
زري گفت : همه اش اين نبود. خواهرش به من حمله كرد. خانم مسيحادم مرا جاي يكي از مريض هايش گرفت كه
سر زا رفته... خدايا اين همه بدبختي!اين همه بي كسي!
يوسف گفت يك نفر بايد كاري بكند
زري گفت: اگر به تو التماس كنم كه اين نفر تو نباشي، قبول مي كني؟![]()
يوسف گفت: ببين جانم اگر تو كلافگي نشان بدهي حواسم پرت مي شود
زري خود را در آغوش شوهرش انداخت و گفت
سه تا بچه داريم يكي هم در راه است. خيلي مي ترسم
.
.
.
چه قدر عاشقند!
این خانوم دانشور فکر نکرده آدم هی هوس می کنه سردرد بگیره؟!
اصلا این یوسف خیلی بسیار زیاد آقای خوبیه! حالا هی من بگم!